|
یکشنبه 27 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
اگه دنیا دست من بود
دنیا رو به پات می ریختم جای غصه شادیا رو پای گریه هات می ریختم اگه دنیا دست من بود خورشید و به برات می چیدم عکس اولین نگاتو روی دریا می کشیدم اگه دنیا دست من بود قصه مون نوشته می شد توی قصه باز یه ادم عاشق فرشته می شد اگه دنیا دست من بود هر چی خوبیه می دیدی به تموم ارزوهات خیلی ساده می رسیدی اگه دنیا دست من بود اگه دنیا دست من بود اگه دنیا دست من بود واسه چشمای تو کم بود اگه دنیا دست من بود می نوشتم سر نوشتو واسه ی تولد تو هدیه می دادم بهشتو اگه دنیا دست من بود عاشقی تنها نمی موند دیگه هیچکسی تو دنیا از غم و غصه نمی خومد اگه دنیا دست من بود اگه دنیا دست من بود اگه دنیا دست من بود واسه چشمای تو کم بود تموم دنیا رو می دم تو مال من باش این قلب تنها رو میدم تو مال من باش دوست دارم، دوست دارم ، دوست دارم با همه ی دردا و اشکاش!!! نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها :
پنجشنبه 24 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
دوستای گلم سلام!
امیدوارم که حالتون خوب باشه، راستش یه چندوقتی نمی تونم اپ کنم، به دلیل شروع دوره ی امتحانات! از دوستایی هم که تو نظرات خصوصی بهم میگفتن که چرا اپ نمی کنی هم، معذرت خواهی میکنم دیگه بالأخره می دونین که امتحان چیه و درس چیه!... مخصوصا اگه کنکوری هم باشی!!! ( این کنکور هم شده بلای جون ما... همچین که اسمش میاد انگار عزرائیل میاد جلو چشمام) خب پر گویی نمیکنم ( حوصله ش رو هم ندارم که حرف بزنم) این پست رو هم گذاشتم واسه اونایی که می پرسن چرا اپ نمیکنی؟؟؟؟) خب خسته نباشید! واقعا هنر کردین این چهار خط رو خوندین... الان تو دلتون میگین: این دختره چقدر لوسه با این حرف زدنش، اما خب به قول دوستی : مدلمه، نیمه شوخی جدی هستم و دوستای صمیمیم همینجوری دوسم دارن و قبولم دارن، مخصوصا مریم و نیلوفر! میخواستم پر گویی نکنم ااا...ولی خب چکار کنم؟ خوش باشین دوستای خوب و مهربون! نوع مطلب : حرفای دل من، خاطرات من، برچسب ها :
پنجشنبه 24 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
هیچ کسی مثل من و تو
زنده در هوای هم نیست هیچکسی مثل من و تو جفت هم نیمه ی هم نیست نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه وقتی میتونه جدایی قصه ی دلتنگی باشه نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها :
چهارشنبه 23 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
آسمان را
به هوای تکه ابری که شبیه تو بود دزدیدم ، خدا بی خیال خندید وَ خورشید پشت دستم را ، داغ کرد ! نوع مطلب : حرفای دل من، برچسب ها :
جمعه 18 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
او افتادن برگ زرد از درخت را
مرگ ان می داند تو براورده شدن ارزوی او برای پرواز من اما به تنهایی درخت فکر می کنم!!! نوع مطلب : حرفای دل من، برچسب ها :
جمعه 18 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف دیوارهای شیشه ای شفاف دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند آه.. دیوارهای تو همه آیینه اند آیینه های من همه دیوارند نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها :
چهارشنبه 16 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
دیروز دسته های عزاداری رو که نگاه می کردم... مردا یا زنجیر میزدن یا سینه میزدن... بچه ،پیر ،جوون، نو جوون... همه به عشق امام حسین عزاداری می کردن... عاشورا گذشت... بعضی ها فکر میکنن که دیگه عزا تموم شد... اما نه... تازه اول اسیریه زینبه... تازه اول قیام زینبه... تازه محرم شروع شد... بیشتر ما ادمااز محرم فقط می دونیم که امام حسین رو با چه قساوتی به شهادت رسوندن... فقط می دونیم که چطوری علی اصغر شش ماهه رو، علی اکبر رو، حضرت ابوالفضل رو به شهادت رسوندن... اما اینو نمی دونیم که واسه چی؟ به خاطر چی؟ به خاطر دین... به خاطر قران... به خاطر نماز! شاید اگه بدونیم که امام حسین جان خودش و خانواده ش رو واسه ی زنده نگه داشتن دین و کتاب خدا گذاشت یخورده به خودمون بیاییم و... دیروز ... معمولا زنها یه کناری می ایستن و به دسته نگاه میکنن.. اما من یه مردی رو دیدم که زن بی حجابش رو برده وسط جمعیت مردا... اسم خودش رو گذاشته مسلمون و واسه امام حسین عزاداری میکنه... دل من یکی که شکست به خاطر این بی توجهی.. دل امام زمان باور کن هزران بار شکسته از این جماعت نا اهل... دختری رو دیدم که انگار داره میره عروسی... انقدر خودش رو ارایش کرده بود و به خودش رسیده بود که من پیش خودم گفتم خدایا این عروسی چه شکلی میره...هر چند واسه این ادما عزا با عروسی فرقی نداره... خلاصه دیروز ادمایی رو دیدم که قیافه ها شون واسه این جور مناسبت ها خیلی عجیب غریب و زشته! کاش یخورده ما ادما به خودمون بیاییم... بفهمیم امام حسین برای چی قیام کرد؟! نوع مطلب : حرفای دل من، خاطرات من، برچسب ها :
شنبه 12 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
من شدم نی و تو شدی نیزن، مرا گذاشتی روی لبهایت و دمیدی. نفست كه توی تنم ریخت، هوا پر شد از موسیقی دوست. من شدم نی و تو شدی نیزن. اما فراموشم شد كه نی اگر خالی نباشد، نی نیست. پر شدم. دیگر برای تو جایی نمانده بود. مرا گذاشتی روی لبهایت و باز هم دمیدی؛ اما دیگر صدایی نیامد. فرشتهها گریستند و شیطان دور نیات رقصید. نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها : درد دل با خدا، حرفایی با خدا،
شنبه 12 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
غنچه ی خوشبختی در چاه تاریک بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک است ولی کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست. نوع مطلب : حرفای دل من، برچسب ها :
جمعه 11 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری.... خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. نوع مطلب : حرفای دل من، داستان، شعر و ادبیات، برچسب ها : داستانهایی کوتاه از عرفان نظر اهاری، لیلی، مجنون، دنیای بدون زنجیر، عشق، شیطان، ادم، زنجیری،
پنجشنبه 10 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
هزار و یك اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» را دوستتر دارم كه یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم. خوب یادم هست از بهشت كه آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس كه لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم. اما ... نوع مطلب : حرفای دل من، شعر و ادبیات، برچسب ها : داستانهایی کوتاه از عرفان نظر اهاری، حرفهایی باخدا، درد دل با خدا،
سه شنبه 8 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
این روزا و این شبا تو هیئت های عزاداری، به چهره های گریون وگرفته که نگاه می کنم،تو چشمای ادما یه حس غریب موج میزنه...! صدای گریه و مداح و سینه زدن که با هم امیخته می شن، یه فضایی رو به وجود میاره که منم ناخوداگاه گریه م می گیره. به بعضی از ادما که نگاه می کنم می بینم میون گریه هاشون از امام حسین یه چیزی رو درخواست میکنن، یه مشکلی دارن... بعضی دیگه برای مظلومیت امام حسین گریه میکنن وبعضی دیگه فضای مجلس در اونها تأثیر گذاشته و ناخوداگاه اشک می ریزن،مثل خود من... گاهی وقتها اصلا یادم میره از امام حسین چی میخوام...اصلا یادم نمیاد که چه مشکلی داشتم که از امام حسین کمک خواستم... در اخر وقتی می بینم که یادم نمیاد، فقط میگم: یا امام حسین از خدا بخواه منو ببخشه و به راه راست هدایتم کنه... دلم خیلی گرفته...فضای غم انگیز این روزا روی من خیلی تاأثیر گذاشته،دیگه حتی ناخوداگاه کمتر می خندم... یه غم بزرگی تو دلم نشسته و نمی دونم از چیه! نوع مطلب : حرفای دل من، خاطرات من، برچسب ها :
سه شنبه 8 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
کدوم ستاره ی توئه،تو این کبود دربدر کدوم ستاره ی منه،تو اسمون بی سحر کدوم طرف به غیر تو،پرنده پر نمی زنه کجا صدات کنم کجا، ستاره ی تو روشنه تو دستای تو گم شدن، یه اتفاق ساده بود فاصله اما واسه من یه پای بی اراده بود نه التماسم نه سکوت با تو که ماه عالمی منو به روشنی ببر،از این شب جهنمی صدا کن از فاصله ها،فاصله های دورتر منو به شش گوشه ی اون داغ همیشگی ببر کدوم ستاره ی توئه، تو این کبود دربدر کدوم ستاره ی منه،تو اسمون بی سحر نوع مطلب : حرفای دل من، شعر و ادبیات، برچسب ها :
دوشنبه 7 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
قصه ی ادم،قصه ی قصه ی یک دل است و یک نردبان.قصه ی بالا رفتن،قصه ی پله پله تا خدا قصه ی ادم،قصه ی هزار راه است و یک نشانی،قصه ی جستجو،قصه ی از هر کجا تا او... قصه ی ادم، قصه ی پیله است و پروانه، قصه ی تنیدن وپاره کردن، قصه ی به در امدن، قصه ی پرواز... من اما هنوز اول قصه ام،قصه ی همان دلی که روی اولین پله مانده است، دلی که از بالا بلندی واهمه دارد،از افتادن! پروردگارم: دست دلم رو می گیری؟ مواظبی که نیفتد؟ من هنوز اول قصه ام، قصه ی هزار راه و یک نشانی. نشانیت را اما گم کرده ام... بادغرور وزید و نشانیت را برد. نشانیت را دوباره به من می دهی؟ با یک چراغ و یک ستاره ی قطبی؟! من هنوز اول قصه ام.قصه ی پیله و پروانه... پیله بافتن را فراموش کرده ام،به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟ پروانگی را یادم می دهی؟ دوبال نا تمام و یک اسمان... من هنوز اول قصه ام،قصه ...! نوع مطلب : حرفای دل من، شعر و ادبیات، برچسب ها :
یکشنبه 6 آذر 1390 :: نویسنده : بهار
درختان را دوست دارم که به احترام تو قیام کرده اند و اب را که مهر مادر توست خون تو شرف را سرخگون کرده است شفق اینه دار نجابتت و فلق،صحرایی که تو در ان نماز صبح شهادت گزارده ای در فکر ان گودالم که خون تو را مکیده است هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض هم می توان عزیز بود شمشیری که بر گلوی تو امد ،هر چیز و همه چیز را در کاینات به دو پاره کرد هر چه در سوی تو حسینی شد دیگر سو،یزیدی آه! ای مرگ تو معیار مرگت خیال زندگی را به سخره گرفت و ان را بی قدر کرد که مردنی چنان غبطه ی بزرگ زندگانی شد خونت با خون عجایب حقیقت در یک تراز ایستاد و عزمت ضامن دوام جهان شد که جهان با درروغ می پاشد و خون تو امضای «راستی » است تو تنهاتر از شجاعت در گوشه ی روشن وجدان تاریخ ایستاده ای به پاسدار از حقیقت و صداقت شیرین ترین لبخند بر لبان اراده ی توست چنان تناور وبلندی که به هنگام تماشا کلاه از سر کودک عقل می افتد بر تالابی ازخون خویش در گذرگه تاریخ ایستاده ای با جامی از فرهنگ و بشریت رهگذر را می اشامانی هر کس که تشنه ی شهادت است نام تو خواب را برهم می زند اب را طوفان می کند کلامت قانون است خرد در مصاف عزم تو جنون تنها واژه ی تو خون است خون ای خدای گون! نوع مطلب : شعر و ادبیات، برچسب ها : |
||