|
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
اگه فقط یه ذره باهام مهربونتر باشی هیچی نمیشه!!!!! من دیگه دارم دیوونه میشم،هیشکی منو نمی فهمه! همه فکر میکنن منو میشناسن،بخدا نمی شناسن! خسته م! خسته ام... می فهمی؟ دلم خورد و شکسته شده، انقدر وضعش خرابه نمی تونم بندش بزنم! گریه هم درد منو دیگه دوا نمیکنه غم با من زاده شده، منو رها نمی کنه اخه چرا فکر میکنین، من هیچ غم و غصه ای ندارم، من فقط غم وغصه هامو برای خودم نگه میدارم، دوست ندارم اطرافیانم برای غمهای من غصه بخورن! تو رو خدا وقتی چیزی نمی دونی، قضاوت نکن! بابا اخه منم ادمم! چرا به خودت اجازه میدی قلبمو اینجوری بشکنی با حرفات، چرا به خودت اجازه میدی، با حرفات تا ته جیگرمو بسوزونی؟ مگه تو احساس نداری؟ خوبه یکی با تو همین کا ر رو بکنه؟ کی گفته تو این جامعه ی مجازی ازادی وجود داره؟ ای خدا... اه نوع مطلب : حرفای دل من، خاطرات من، برچسب ها :
شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
کاشکی می شد بهت بگم، چقدر صدات رو دوست دارم چقدر مثه بچگیهام لالایی هاتو دوست دارم مامانی، مامان مهربونم، ازت ممنونم که منو با همه ی خوبی ها و بدی هام تحمل میکنی! ![]() ازت ممنونم که با اینهمه اذیت هایی که به تو کردم، بازم دوسم داری و ازم حمایت می کنی! ![]() مامانی جونم هیچوقت تنهام نذار، فقط با توئه که احساس ارامش دارم! و دنیا رو فقط با تو میخوام! ![]() دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه «میلاد دخت نبی اکرم، حضرت فاطمه ی زهرا، و روز مادر مبارک!»![]() نوع مطلب : حرفای دل من، شعر و ادبیات، برچسب ها :
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
سلام!
اگه دقت کرده باشید،تو پست قبلی گفته بودم، رو ز معلم و روز تولدم اپ می کنم! روز تولد که هنوز نرسیده، ولی تو ارسال به اینده گذاشتم! چون دیگه به هیچ عنوان وقت ندارم، اونموقع بیام نت! راستی دو تا پست دیگه هم توی ارسال به اینده ها هست یکیش روز مادر، یکی هم روز پدر! اول بذارین بگم چه بلایی سر مون اوردن... اگه میخوای بدونی چه بلایی سرمون اوردن!!!! نوع مطلب : خاطرات من، شعر و ادبیات، برچسب ها :
شنبه 9 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
سلام دوستان، راستش این پست برای خداحافظیه! ![]() البته خداحافظی موقتی! دارم میرم اول برا امتحانا اماده بشم، بعد از امتحانا هم میریم تو دور ه جمع بندی! یه روز هم کنکور داریم! نترسین بر می گردم! فقط دلم براتون تنگ میشه! ![]() یه وقت نگید این دختره نیست، دیگه نیایین وبلاگم هاااااا!!! بیایید نظر بذارین! فکر کنم به یادم بودین! ![]() دلم برا همتون تنگ میشه! حوصله ندارم زیاد حرف بزنم، سرما خوردم بد جور! گلوم هم می سوزه. ![]() خیلی برام دعا کنید! محتاج دعاهاتون هستم ! شدید! ![]() ![]() ![]() خداحافظی چه سخته ولی چاره ندارم پس همه ی شما رو به خدا می سپارم! ![]() ![]() پ.ن: روز معلم و روز تولدم اپ می کنم! نوع مطلب : حرفای دل من، خاطرات من، برچسب ها :
جمعه 8 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
یک آقا پسر در حال دویدن...
زارررررررررررررت (صدای زمین خوردن) ![]() رفیق پسر : اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی") ![]() ![]() یک رهگذر : چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!! ![]() یک خانوم جوان رهگذر : ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ! ![]() . . . . . دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش) ![]() ![]() رفیق دختر : آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای… ![]() یک رهگذر : دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟ ![]() یک پسر جوان رهگذر : ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من! من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین!! (این چی میگه دیگه؟) ![]() نوع مطلب : طنز، برچسب ها :
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
سن 14 سالگی: در این سن تازه هر و از بر تشخیص می دن! ![]()
میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی نوع مطلب : طنز، برچسب ها :
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
دوستان اگه قرار باشه به خودتون قول بدین، چه قول هایی می دین؟
قولهایی که من به خودم میدم: 1) قول میدم دیگه نرم سر گوشی و داداشم و sms هاش رو یواشکی نخونم! قول میدم وقتایی که نیست نرم سر کامپیوترش و فضولی نکنم!![]() 2) قول میدم که از این به بعد وقتی که با داداشم دعوام شد، کتاباشو قائم نکنم! 3) قول میدم دیگه وقتایی که مامانم تو خونه تنهاست، بی سر و صدا نرم تو خونه و نترسونمش! 4) قول میدم دفتر خاطرات دختر داییم رو دیگه نخونم و بهش نخندم! ( وای تو رو خدا منو نزن، فقط یه بار فکر کنم خوندم)5) قول میدم که دختر خوبی باشم، دیگه کسی رو اذیت نکنم! ![]() ![]() با تشکر : بهار! نوع مطلب : حرفای دل من، خاطرات من، برچسب ها :
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
یه گربه هه هست تو حیاطمون، یعنی دو سه تا هستن که پارکینگ خونمون شده هتلشون! والا ما یه بار به یکی از اینا غذا دادیم، از فرداش میان پشت در منتظر غذا هستن، ما هم که بخیل نیستیم، حیوون خدا گناه داره! یه بار یادمون رفت بهشون غذا بدیم، داشتیم ناهار می خوردیم! فکر کن همه توی سکوت مشغول غذا خوردن، یه دفعه یه صدایی اومد: - « مـــیو، میــــو!» من سه متر پریدم اونور، داداشم بلند شده بیرونش کنه، نمیره بیرون، همونجوری وایساده نگا می کنه و هی میو میو می کنه! - دیگه با یه زوری داداشم بردش تو حیاط مامانم هم غذاش رو برد! خلاصه هر روز یه کدوم از اینا میان تو خونه، یه بار یکیشون تا ته خونمون اومده بود و می خواست بره تو اتاق! از اون روز به بعد هر وقت میخوام برم تو یکی از اتاقا اول دو رو بر اتاق رو یه نگاه می ندازم گربه ای چیزی نباشه! از بس که از گربه ها می ترسم! مخصوصا از این پر روئه! خودش نمی دونه ازش می ترسم، اگه بدونه هر روز میاد در اتاقم! از سگا هم خوشم نمیاد، فقط یه سگ بود که خیلی دوسش داشتم، اونم زُمبه بود،همون سگه تو کارتون سفرهای کُمون! یه روز با یکی از اینا دعوام شد، تو حیاط نشسته بودم درس میخوندم! رو دیوار نشسته هی میو میو می کنه! تمرکز نداشتم رو مطالب کتاب، (با اون صداش رو اعصابم لی لی بازی می کرد) هی می گفتم : خفه شو، دیدم نه بابا خیلی پرروئه! بهش گفتم: باشه میایی در خونمون میو میو کنی غذا بخوای، اونوقت منم بهت غذا میدم! اینو نگفتم، بلند شد رفت! *** دوست ندارم حیوون ازاری کنم، اما خب چیکار کنم، از گربه ها هم می ترسم و هم چندشم میشه! نوع مطلب : خاطرات من، برچسب ها :
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
یه شعر گذاشتم ادامه ی مطلب
یه شعر که از نظر من خیلی قشنگه! یه شعر که منو با یه دنیای دیگه اشنا کرد! فهمیدم که هرکسی برای خودش دنیایی داره! آه...! ادامه مطلب نوع مطلب : شعر و ادبیات، برچسب ها : انشا، یه شعر، شعر قشنگ،
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
یه دختره هست، همسایه مونه! دوم راهنماییه! اومده تو حیاط داره گریه می کنه، می گم : چته چرا گریه می کنی؟ از اون سر دیوار میگه: بهار تنهایی بیام پیشت؟ - اره! چی شده ؟ -[اوهوو اوهوو ] الان میام بهت میگم! نمی دونم با سرعت جت اومد ، با چه سرعتی اومد که دو ثانیه بعد پشت در بود ( منتظر بود ، صداش کنم) خلاصه اول انقدر ابغوره گرفت تا بعدش تعریف کرد( امسال ابغوره زیاد داریم، همش رو دستمون باد کرده، خواستین ادرس بدین براتون بفرستم، مفت مفت) خداااااااااای من! شکست عشقی خورده! هاهاها ![]() مورچه چیه که فشار خون داشته باشه! حالا ببینین پسره چند سالشه و کلاس چندمه! پسره همش 15 سالشه و اول دبیرستانه! واااااااااااای خداااااا! حالا اینجا رو گوش کنین: قرار گذاشته بودن با هم ازدواج کنن! هاهاها ![]() هی اون گریه می کرد، هی من می خندیدم، اخرش گفت: زهرمار، مگه دارم جک میگم برات؟ -والا از جک کمتر نیست!اخه تو عاشق چی این پسره شدی؟ من همسن تو بودم، عشق و عاشقی رو فقط تو کتابا خونده بودم!( مردم خوشی زده زیر دلشون) الانم هنوز عاشق نشدم! چون هنوز ادمش رو پیدا نکردم، که لایق عشق و علاقه ی من باشه!! اینم بساط خنده ی بعد از ظهر ما! نوع مطلب : خاطرات من، برچسب ها :
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
دفتری بود که گاهی من و تو می نوشتیم در ان از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که زدنیا داشتیم من نوشتم از تو: ...که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد امد که اگر دل به دلم بسپاری واگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!! تو نوشتی از من: من که تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گریه کردم با تو خندیدم و رفتم تا عشق نازنینم ای یار من نوشتم هر بار با تو خوشبختترین انسانم... ولی افسوس مدتی هست که دیپر نه قلم دست تو مانده ست و نه من!!! * نمی دونم این شعر از کیه! * یه دوستی این شعر رو توی دفتر خاطراتم نوشته بود! یه نفر که خیلی وقته ندیدمش! امروز یاد روزایی افتادم که اونم تو جمعمون بود! بعد از رفتن اون بود که گروهمون از هم پاشید و همه پراکنده شدن! *چقدر زمان تند می گذره! نوع مطلب : حرفای دل من، شعر و ادبیات، برچسب ها :
شنبه 2 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
امروز امتحان ریاضی داشتیم! « انتگرال و مشتق» دبیرمون دوتا سؤال داد: به، اب خوردن! تموم که کردم: - بهار برگه تو بده! - چطوری بدم؟ نمی بینی مثه وزغ زل زده به من؟ چند ثانیه بعد، - لااقل جوابا رو تو این برگه بنویس! (برگه پرتاب میشه طرف من، جوابا نوشته می شود، و در فرصتی مناسب از زیر میز، به طرف مریم) بعد از جمع شدن برگه ها: -مریم اون برگه هه که نوشتم دادم بهت کو؟ -نمی دونم، دادم به زینب! - زینب اون برگه هه که مریم بهت داد کو؟ دست موناست! و در این زمان من شبیه اینم: ![]() هلاک این سیستم شتابم! برگه به کجا رسید! میز اول جلوی دبیر! *** پ.ن: با تشکر از علی اقا،به خاطر راهنمایی درانتخاب عنوان پست! نوع مطلب : خاطرات من، برچسب ها :
جمعه 1 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
امروز ازمون ازمایشی داشتم! وااااااااای... چقدر سؤالای فیزیکش سخت بود! ![]() نظرسنجی هم گذاشته بودن، من جواب ندادم، ( از رو لجبازی )برگه رو که تحویل میدادم خانوم رضایی گفت:بشین اینا رو هم جواب بده، - ااااهههه،خانوم رضایی باور کن حال ندارم! ![]() ولی مجبورم کرد جواب بدم، منم نشستم هرچی گزینه که در مورد کم و کاستی های مؤسسه بود رو زدم! ![]() ![]() ای نمی دونی چقدر حال میده، حرص کسی رو دربیاری! ![]() تو راه که میومدیم، هانی گفت بیا الوچه بخریم، خریدیم و همینجور که میومدیم داشتیم میخوردیم، وای چقدر ترشششش بود! چندتا پسر از کنارمون رد شدن، دهن پسره اب افتاد! ![]() دوستم گفت: الهی بمیرم، بذار بدم به این پسره! ![]() ولی بعدش پشیمون شد! راستی ازمونش خوب بود، فقط همونجوری که گفتم: سؤالای فیزیکش خیلی سخت بود! پدرم در اومد!
نوع مطلب : خاطرات من، برچسب ها :
جمعه 1 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
سلام! بچه هابا توجه به شخصیتی که از من از روی نوشته هام استباط می کنین، به نطرتون من متولد چه ماهی هستم؟ دلیل خودتون رو هم بگین! یه راهنمایی که می تونم بهتون بکنم اینه: ماههای نیمه ی دوم سال رو در نظر نگیرین! جواب رو در روز تولدم می فهمین! خواهشا هرکی میدونه، به هیچ عنوان لو نده! نوع مطلب : خاطرات من، برچسب ها :
پنجشنبه 31 فروردین 1391 :: نویسنده : بهار
یه وقتایی تو زندگی هست، که ادم دلش میخواد مال خودش باشه! تنها! تنهای تنها! بشینه و چشم به راه اینده باشه! بشینه و اینده ی خودش رو تو دفتر نقاشی ذهنش نقاشی کنه! هر رنگی که دلش میخواد! سبز، نارنجی، قرمز، ابی، صورتی، عسلی... بشینه و اینده ش رو هر جور دلش میخواد تصور کنه! ... می دونی... انتظار سخته! انتظار دوباره اومدن کسی که همه ی دنیات بود سخته! خیلی هم سخته! چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن غیر گریه مگه کاری میشه کرد؟ کاری از ما نمیاد زاری بکن نمی دونم توی این هوای بهار، چه حسیه که دوباره عشق رو به قلبم تزریق می کنه... خدایا چقدر از این واژه خسته م! چقدر با این واژه قلبم رو زیر و رو کردی! مگه قلبم بیچاره ی من چقدر تحمل داره که این همه غصه رو روش تلمبار کردی؟ از کجا به کجا رسیدم؟؟؟؟ این نوشته هم مثل نویسنده ش، معلوم نیست به کجا ختم میشه! «به زیر سقف این خونه، منم مثل تو مهمونم منم مثل تو میدونم ،تو این خونه نمی مونم » ( اصلا نمی دونم این شعر چه ربطی به نوشته داشت، اومد سرزبونم، منم نوشتم!) نوع مطلب : حرفای دل من، برچسب ها : |
||