|
جمعه 8 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
یک آقا پسر در حال دویدن...
زارررررررررررررت (صدای زمین خوردن) ![]() رفیق پسر : اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی") ![]() ![]() یک رهگذر : چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!! ![]() یک خانوم جوان رهگذر : ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ! ![]() . . . . . دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش) ![]() ![]() رفیق دختر : آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای… ![]() یک رهگذر : دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟ ![]() یک پسر جوان رهگذر : ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من! من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین!! (این چی میگه دیگه؟) ![]() نوع مطلب : طنز، برچسب ها :
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : بهار
سن 14 سالگی: در این سن تازه هر و از بر تشخیص می دن! ![]()
میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی نوع مطلب : طنز، برچسب ها :
دوشنبه 28 فروردین 1391 :: نویسنده : بهار
توی مسیر مدرسه مون ، هر روز صبح که داریم
میریم، یه پسره رو می بینیم، که موهاش رو تخت می خوابونه کف سرش،
ابروهاش هم که از ابروهای مامان من نازک تر، یه رژلب صورتی هم می زنه و لباش رو غنچه می کنه! ( پنکیک و
ریمل و خظ چشم و مداد ابرو و... که رو شاخشه) دفعه اول که دیدمش...
اََََیییییی، چـــــــنـــــــدش!
یکی از دوستام گفت: دلت میاد؟؟؟؟؟ دختر به
این خوشگلی رو بگی میمون؟ ای جان، ببین چه روژلب
صورتی خوش رنگی زده!!! خلاصه ما هر روز این
خانوم خوشگله رو می دیدیم! الان دو سه روزی هست
که پیداش نیست،هانی می گفت: شاید عروسکاش رو گم کرده ، ناراحته نمیره بیرون از
خونه! معصومه می گفت: نخیر، دلش می خواسته اتاقش رو صورتی رنگ بزنه، مامانش اینا نارنجی کردن، این خانوم کوچولو هم قهر کرده و با گریه گفته: تا صولتی ندُ نین اتاقمو من اژ عونه بیلون نمیلم اخی اخی، الهی ! خب صورتی کنین اتاق بچه رو! نازی گریه نکن، من بهشون
گفتم اتاقت رو صورتی کنن! افرین خوشگل خانوم گریه نکن
کوچولو! نوع مطلب : طنز، خاطرات من، برچسب ها :
یکشنبه 27 فروردین 1391 :: نویسنده : بهار
بی جنبه ها لطفا نرن به ادامه ی مطلب! با تشکر از لینک :بر پدر و مادر کسی که اینجا اشغال بریزه! ادامه مطلب نوع مطلب : طنز، برچسب ها :
سه شنبه 24 آبان 1390 :: نویسنده : بهار
موشی که عاشق بود هر روز می امد ببیند چشمهایت را ناز و ادایت را اما تو با جاروب با جیغ های سرکش مرغوب او را تا خانه اش دنبال می کردی موشی که عاشق بود هر روز می امد تو را می دید از گوشه ی دیوار البته - که گربه ی چاق و حنایی را همچین بغل میکردی و با او چه جوری حال می کردی. موشی که عاشق بود یک هفته پیدایش نشد هرگز رفتند یاران خانه اش را جستجو کردند این نامه روی دسک تاپش بود: « یاران خداحافظ! من می روم تا گربه ی چاق و حنایی را یک لقمه ی بی دردسر باشم من می روم تا در وجود گربه ی چاق حنایی شعله ور باشم! ان گاه هر وقت معشوقم این گربه ی چاق و حنایی را بغل فرمود من نیز از اغوش گرمش بهره ور باشم!»
نوع مطلب : طنز، برچسب ها : |
||