|
چهارشنبه 21 دی 1390 :: نویسنده : بهار
گفتم بهار
- خنده زد و گفت: « ای دریغ دیگر بهار رفته نمی اید گفتم: « پرنده؟ گفت: « اینجا پرنده نیست « اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم: « درون چشم تو دیگر...؟ گفت: « دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست « اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها : حمید مصدق، شعری از جمید مصدق، گفتم، بهار، پرنده، شعر عاشقانه،
جمعه 13 آبان 1390 :: نویسنده : بهار
تو که دستت با نوشتن اشناست دلت از جنس دل خسته ی ماست بنویس از ما که در حال فراریم توی این پاییز بد،فکر بهاریم همیشه تو پاییز که میشه من یاد بهار و عید و سال نو می افتم یاد طراوت،یاد تازگی...یاد خونه تکونی های دم عید. یاد روزایی که بوی مهربونی و یه عشق ناب، تو فضا موج میزنه! یاد روزایی که قراره برسه از پشت یه زمستون سیاه و سفید... سیاه چون سخته و سفید چون پاکه مثل برف! قراره از پشت این زمستون سیاه و سفید، بهار برسه. فصلی که همه بودن رو احساس می کنن. فصل تولد طبیعت. یا شاید تولد دوباره ی خود ما ادما! اما الان تو پاییزیم،پاییزی که صدای خش خش برگاش زیر پای عابرا صدای سکوت و سمفونی کلاغا تو درختای لخت به ادم یه حس شاعرانه میده حس ادامه ی عاشقی! به نظر من عشق تو بهار متولد میشه و تو پاییز به اوج جوانی میرسه! به او ج شور! و پاییز میشه « شور عشق» نوع مطلب : حرفای دل من، برچسب ها : پاییز، بهار، زمستون، بوی عشق، بوی مهربونی، فصل تولد طبیعت، |
||