|
چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : بهار
![]() به تو می اندیشمای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم. همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این را، تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من،تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند. اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز، تو بگیر، تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله ها را، تو بگو قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان تو بمان با من، تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش! ![]() « فریدون مشیری » * این شعر مشیری رو خیلی دوست دارم، هر وقت دلم میگیره، اینو زیر لبم زمزمه می کنم! نوع مطلب : شعر و ادبیات، برچسب ها : شعر نو، شعر معصر، شعر نیمایی، شعری از مشیری، فریدون مشیری، به تو می اندیشم، تک و تنها، تو بمان، تنها تو بمان، فدای تو، مهتاب، تاریکی، شبها، بخند، گلها، ریسمان، موی دراز، چلچله، قصه ی ابر هوا، تو بخواه، رگ، رگ هستی، ساغر هستی، یک نفس، نفس، جرعه ی جان، جام تهی، اخرین جرعه ی جام،
دوشنبه 26 دی 1390 :: نویسنده : بهار
من در این تاریکی
فکر یک بره یروشن هستم که بیاید علف خستگیم را بچرد من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم را زیر بارانی می بینم که دعاهای نخستین بشر را تر کرد. من در این تاریکی در گشودم به چمن های قدیم، به طلایی هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم. من در این تاریکی ریشه ها را دیدم و برای بته ی نورس مرگ، اب را معنی کردم. نوع مطلب : برچسب ها : شعری از سهراب سپهری، سهراب، شاعر اب و ایینه، از سبز به سبز، تاریکی، |
||