|
چهارشنبه 21 دی 1390 :: نویسنده : بهار
گفتم بهار
- خنده زد و گفت: « ای دریغ دیگر بهار رفته نمی اید گفتم: « پرنده؟ گفت: « اینجا پرنده نیست « اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم: « درون چشم تو دیگر...؟ گفت: « دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست « اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها : حمید مصدق، شعری از جمید مصدق، گفتم، بهار، پرنده، شعر عاشقانه،
دوشنبه 19 دی 1390 :: نویسنده : بهار
من تمنا کردم که
تو با من باشی تو به من گفتی؟ - هرگز ، هرگز ! پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز، کشت! نوع مطلب : حرفای دل من، شعر و ادبیات، برچسب ها : حمید مصدق، شعری از حمید مصدق، هرگز، غصه،
شنبه 17 دی 1390 :: نویسنده : بهار
وقتی از تفرقه بر میگردی
تق تق گام تو بر سنگ چه اوای خوشی ست کاش این امدنت تا ابدیت می رفت! نوع مطلب : شعر و ادبیات، برچسب ها : حمید مصدق، تا ابدیت، تفرقه، اوای خوش، |
||