.::بهار را باور کن::.
هر بهار/ از نثار ابرهای مهربان/ساقه ها پر از جوانه می شود...
درباره وبلاگ


« 371 »
این لوگوی بچه های هم اندیشه!
هر کی عضوه، اعلام وجود کنه!

********
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده ام به زاری
ایا بود انکه دست گیرد؟
خرم دل انکه همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد


****************

توجــــــــــــــــــه: تمام دلنوشته های این وبلاگ از نوشته های خودمه!
لطفـــــــــــــــا نظر بدین!

******************

من عاشق بوی بهارم، دارم حسش می کنم! شما هم حس می کنید؟

نظرتون در مورد اهنگ وبلاگم چیه؟

******************

خـــــواهــــــــش مـــــــی کـــــــــــنـــــــــــم
نــــــظـــــــــر بــــــــــدیــــــــــن!

اگه نظــــــــــر نداده بری، ایشـــــــــالا اینترنتت قطــــــــــع بشه!!!
اگه نطــــــــــر نداده بری ایشــــــــالا وبت فیلتـــــــر بشه!!!

یکی نــــظــــــر نداد کچل شد!

نــــــظـــــــر بــــــــــده!

مدیر وبلاگ : بهار



نظرسنجی
تا حالا عاشق شدین؟





.

p align="center">ترانه های ماندگار

دریافت همین آهنگ
نویسندگان
بهار (158)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
جمعه 11 آذر 1390 :: نویسنده : بهار

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری....

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت : زنجیره ات را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست.






نوع مطلب : حرفای دل من، داستان، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : داستانهایی کوتاه از عرفان نظر اهاری، لیلی، مجنون، دنیای بدون زنجیر، عشق، شیطان، ادم، زنجیری،
پنجشنبه 10 آذر 1390 :: نویسنده : بهار

هزار و یك‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطیف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می‌افتم. خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ كه‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم. اما ...
زمین‌ تیره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تیره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد، دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.
حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گریه‌ نمی‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد.
یا لطیف! این‌ رسم‌ دنیاست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ریزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ این‌ رسم‌ دنیاست‌ كه‌ شیشه‌ها بشكند و دل‌های‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتی‌ تیره‌ایم، وقتی‌ سراپا كدریم، به‌ چشم‌ می‌آییم‌ و دیده‌ می‌شویم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپدید می‌شود.
یا لطیف! كاشكی‌ دوباره‌ مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ می‌بخشیدی‌ یا می‌چكیدم‌ و می‌وزیدم‌ و ناپدید می‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپدید است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپیدایی... یا لطیف! مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

 






نوع مطلب : حرفای دل من، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : داستانهایی کوتاه از عرفان نظر اهاری، حرفهایی باخدا، درد دل با خدا،