.::بهار را باور کن::.
هر بهار/ از نثار ابرهای مهربان/ساقه ها پر از جوانه می شود...
درباره وبلاگ


« 371 »
این لوگوی بچه های هم اندیشه!
هر کی عضوه، اعلام وجود کنه!

********
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده ام به زاری
ایا بود انکه دست گیرد؟
خرم دل انکه همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد


****************

توجــــــــــــــــــه: تمام دلنوشته های این وبلاگ از نوشته های خودمه!
لطفـــــــــــــــا نظر بدین!

******************

من عاشق بوی بهارم، دارم حسش می کنم! شما هم حس می کنید؟

نظرتون در مورد اهنگ وبلاگم چیه؟

******************

خـــــواهــــــــش مـــــــی کـــــــــــنـــــــــــم
نــــــظـــــــــر بــــــــــدیــــــــــن!

اگه نظــــــــــر نداده بری، ایشـــــــــالا اینترنتت قطــــــــــع بشه!!!
اگه نطــــــــــر نداده بری ایشــــــــالا وبت فیلتـــــــر بشه!!!

یکی نــــظــــــر نداد کچل شد!

نــــــظـــــــر بــــــــــده!

مدیر وبلاگ : بهار



نظرسنجی
تا حالا عاشق شدین؟





.

p align="center">ترانه های ماندگار

دریافت همین آهنگ
نویسندگان
بهار (158)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
سه شنبه 3 آبان 1390 :: نویسنده : بهار

اگهی گیواز گم شدن بیژن

گرگین یک هفته چشم به راه بیژن ماند و چون بیژن بازنگشت،از مکر خود پشیمان شد و به جستجوی او پرداخت. سر انجام...

ادامه مطلب



نوع مطلب : شعر و ادبیات، داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، داستانی از شاهنامه، داستان عاشقانه ی کهن،
چهارشنبه 27 مهر 1390 :: نویسنده : بهار

گرفتار شدن بیژن در چاه

 افراسیاب سخنان پیران را پذیرفت و به گرسیوز گفت...



ادامه مطلب



نوع مطلب : شعر و ادبیات، داستان، 
برچسب ها : داستان عاشقانه از شاهنامه، بیژن ومنیژه، داستان عاشقانه، داستان عاشقانه ی کهن،
دوشنبه 25 مهر 1390 :: نویسنده : بهار

 

بردن بیژن را منیژه به کاخ خود

 

وقتی به نزدیکی شهر رسید،بیژن بیهوش را همچنان در زیر پرده  پنهان داشت و شبانگاه  دور از نظر خویشان، وی را به کاخ خویش برد و با داوری دیگری او را به هوش اورد.

بیژن چشم گشود و خود را در کاخ افراسیاب در کنار منیژه یافت.بر پایان کار خود بیمناک شد و از بدیها به یزدان پناه برد.



ادامه مطلب



نوع مطلب : شعر و ادبیات، داستان، 
برچسب ها : بیژن و منیژه، داستان عاشقانه، داستان عاشقانه ی کهن، داستان عاشقانه از شاهنامه،