|
چهارشنبه 21 دی 1390 :: نویسنده : بهار
گفتم بهار
- خنده زد و گفت: « ای دریغ دیگر بهار رفته نمی اید گفتم: « پرنده؟ گفت: « اینجا پرنده نیست « اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم: « درون چشم تو دیگر...؟ گفت: « دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست « اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها : حمید مصدق، شعری از جمید مصدق، گفتم، بهار، پرنده، شعر عاشقانه،
دوشنبه 9 آبان 1390 :: نویسنده : بهار
حس همیشه داشتنت، نه عشق و دلبستگیه نه قصه ی گسستنه ، نه حرف پیوستگیه عادت و عشق و عاطفه ، هر چه لغت تو عالمه برای حس من و تو ،یه اسم گنگ و مبهمه تو این روزا بی کسی ، اگر بدادم نرسی یه روز میایی که دیر شده ، نمونده از من نفسی خواستن تو برای من، فراتر از روح وتنه راز همیشگی شدن ،همیشه از تو گفتنه اگر تو مهلتم بدی، مهلت مرگو نمیخوام با تو به قصه می رسم ، همراه لحظه ها می ام عادت و عشق و عاطفه ، هرچی لغت تو عالمه برای حس من و تو، یه اسم گنگ و مبهمه تو این روزای بی کسی، اگر بدادم نرسی یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی همیشه عاجزه کلام، از گفتن معنی ناب هیچ عاشقی عاشقی رو، یاد نگرفته از کتاب عادت و عشق و عاطفه ... نوع مطلب : شعر و ادبیات، برچسب ها : راز همیشگی شدن، شعر، شعر عاشقانه، عادت، عشق، عاطفه، عاشق، عاشقی، عشق و دلبستگی، نفس، حس من، حس تو، روزای بی کسی، بدادم برس، عشق تو کتاب، |
||