|
یکشنبه 25 دی 1390 :: نویسنده : بهار
میدانم که خواندن را بهتر از همیشه می دانی...
می خواهم بگویم اکنون که نیستی همه برایم غریبه اند و اشنائیشان را به رخ بیگانگی ام می کشند، و من بی انکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان یک پونه ی وحشی، از کنارشان می گذرم. و با مهی از جنس نیاز پشت پنجره ای از نسل دلهای شکستنی با غروب یک انتظار سرخ؛ امدن دوباره ات را بر دیوار دلم نقاشی میکنم! نمی دانم با چه زبانی باید بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری عطر مهربانی هایت است. دلم میخواهد برایت از کسی بگویم که در اوج تنهایی و غم یک احساس پر پر شده، چشم در نگاه عروس اسمان زمزمه می کرد... درست مانند من که اکنون برای تو می خوانم. شاید نسیم بر شانه های افتاده اش که عبایی از جنس حرف های نگفته ی عطر نیلوفران بر تن کرده؛ جنازه ی ارزوهای دست نیافته ام را برایت تشییع کند و تو نیز همراه من لحظه ای به سوگواری بنشینی. کاش برایت گفته بودم که نگاهم هنوز در پی ان دریای مواج، در نگاه همه ی ادمیان کنکاش می کند تا شاید ان را بیابد... کاش این را بدانی که من هنوز در جمع کردن خرده شیشه های دلم تعلل می کنم... کاش بدانی که من هنوز هم با همان اشتیاق پیشین منتظر شنیدن گامهایت هستم! شنیدن دوباره ی صدایت، برایم اکنون ارزویی ست که نمی دان ایا محال است یا ممکن؟ بیا تا دوباره با امدنت، گلدانهای اطلسی را از خواب بیدار کنم، بیا تا با امدنت مسیر پرواز کبوتر ها به سوی خانه ی من تغییر یابد! بیا تا دل با حضورت ارام گیرد و روح خسته ام با امدن تو اسوده این دنیا را ترک گوید! نوع مطلب : حرفای دل من، برچسب ها : ای کاش، نیستی، بیا، عطر نیلوفر، پونه ی وحشی، متن عاشقانه، حرفای عاشقانه، ارزوهای عاشق، |
||