|
چهارشنبه 21 دی 1390 :: نویسنده : بهار
گفتم بهار
- خنده زد و گفت: « ای دریغ دیگر بهار رفته نمی اید گفتم: « پرنده؟ گفت: « اینجا پرنده نیست « اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم: « درون چشم تو دیگر...؟ گفت: « دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست « اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست نوع مطلب : شعر و ادبیات، حرفای دل من، برچسب ها : حمید مصدق، شعری از جمید مصدق، گفتم، بهار، پرنده، شعر عاشقانه، |
||